یک جمله کافی بود تا دل خیلیها خالی شود: «هوش مصنوعی جایگزین عمومی نیروی کار انسان میشود.» این را داریو آمودی، مدیرعامل Anthropic، در متنی بلندبالا گفته؛ متنی که بیشتر شبیه زنگ خطر است تا یادداشت مدیریتی. همانطرفِ ماجرا، ایلان ماسک از روزگاری حرف زده که «احتمالاً هیچکداممان شغل نداریم» و در عوض «درآمد همگانی» داریم. سم آلتمن هم نسخه رؤیاییتری پیچیده: «ثروت بسیار زیاد برای همه»، آن هم با کلیدِ جادوییِ AI.
اما بیرون از اتاقهای کنفرانس و سالنهای سرمایهگذاری، سؤال سادهتر است: اگر کار نباشد، قبضها چه میشود؟ همین فاصله بین شعار و زندگی واقعی است که اقتصاددانها و تحلیلگران مالی را بیقرار کرده. یک بررسی از مؤسسه Forrester پیشبینی کرده تا سال 2030، هوش مصنوعی میتواند حدود ۶ درصد از مشاغل آمریکا را از بین ببرد. در گزارشی دیگر که به سنای آمریکا نسبت داده شده، از عددی ترسناکتر صحبت میشود: ۱۰۰ میلیون شغل در ده سال آینده.
هاوارد مارکس، سرمایهگذار شناختهشده، این چشمانداز را «وحشتناک» توصیف کرده؛ نگرانیای که پیشتر مدیرعامل Klarna هم با لحن مشابهی بیان کرده بود: آدمهایی که شغلشان «غیرضروری» اعلام میشود، یا کسانی که بهخاطر موج اتوماسیون دیگر کاری پیدا نمیکنند، قرار است چطور زندگی کنند؟
در چنین فضایی، یک ایده قدیمی دوباره برق افتاده: درآمد پایه همگانی (UBI). نه فقط در محافل دانشگاهی، بلکه در سیاست هم طرفدار پیدا کرده؛ هم در چپ، هم در راست. انگلستان پیشنهاد داده برنامهای یارانهای راه بیفتد تا به سی نفر ماهانه حدود ۲۲۰۰ دلار بدهند و اثرات اجتماعی «پولِ بیقید و شرط» را بسنجند. ایرلند هم برنامهای را که به هنرمندان هفتهای ۳۸۰ دلار میداد، بعد از یک دوره آزمایشی سهساله دائمی کرده است.
الینور اودانُوان، هنرمند ایرلندی، درباره همین برنامه گفته بود «فوقالعاده است»؛ چون وقت بیشتری برای هنر پیدا کرده و امنیت روانیاش بالا رفته: وقتی میدانی پول برای چند سال میآید، نفس میکشی، تمرکز میکنی و به جای زندهماندن، زندگی میکنی.
روی کاغذ، همهچیز دلنشین است؛ بهخصوص وقتی موج «انفجار هوش مصنوعی» را میبینیم. ولی همینجا یک پیچ داستانی وجود دارد: چه کسانی بیشترین تبلیغ را برای چنین راهحلی میکنند؟ همان میلیاردرهای فناوری که با صدای بلند میگویند سیستمهایشان قرار است کارِ «همه» را حذف کند.
این مدیران معمولاً از کندکردن توسعه هوش مصنوعی حرف نمیزنند. از مالکیت عمومی یا مشارکت واقعی مردم در منافع AI هم کمتر میشنوید. پیشنهادشان چیز دیگری است: یک چک ماهانه؛ نوعی آرامبخش اجتماعی برای آیندهای که بدون رأی و رضایت عمومی طراحی میشود. پول بدهیم تا اعتراض کمتر شود، تا سؤالها نرمتر مطرح شوند، تا «مالکیت» و «قدرت تصمیمگیری» همچنان همانجا بماند.
با این حال، اگر دنبال یک خبر خوب هستید: کابوسِ «AI همهکاره» فعلاً بیشتر شبیه داستان است تا واقعیت روزمره. مدلهای فعلی، آنقدر که در تبلیغات گفته میشود، سودآوری تضمینشده و بازده اقتصادی شگفتانگیز ندارند که بازار کار سرمایهداری را یکتنه زیرورو کنند. همین سیستمها گاهی در محاسبات ساده یا مسائل منطقی لَنگ میزنند؛ چه برسد به انجامِ دقیق و پایدارِ کارهایی که انسان با تجربه، قضاوت و مسئولیت انجام میدهد.
از نگاه بعضی اقتصاددانها، خطر اصلی شاید از جای دیگری بیاید: نه از اینکه هوش مصنوعی همین امروز شغلها را میبلعد، بلکه از اینکه هزینههای سنگین برای زیرساختهای AI (از مراکز داده تا تراشه و انرژی) دستمزدها را تحت فشار میگذارد و همزمان یک حباب سرمایهگذاری میسازد؛ حبابی که بیشتر از آنکه به کارگر و کارمند برسد، جیب سرمایهگذار را پر میکند. اگر این تحلیل درست باشد، متهم ردیف اول چتباتها نیستند؛ بازیگران مالیاند: سرمایهگذاری خطرپذیر، والاستریت و مدیرانی که اقتصاد را به مرز ریسک میبرند تا بازده کوتاهمدت بگیرند.
و دقیقاً همینجا است که UBI به تنهایی کم میآورد. چون به پرسشهای ریشهای جواب نمیدهد: ثروتی که هوش مصنوعی تولید میکند، در نهایت مالِ کیست؟ چه کسی تصمیم میگیرد این ثروت چطور توزیع شود؟ اگر قرار است آینده کار تغییر کند، شاید قبل از هر چیز باید درباره آینده مالکیت، قدرت و سهم مردم از اقتصاد دیجیتال حرف بزنیم—نه فقط درباره عددی که آخر ماه به حساب میآید.




