دوگانگی نوآوری و تکرار
«آواتار: آتش و خاکستر»، سومین قسمت از حماسه بلندپروازانه جیمز کامرون، با کولهباری از انتظارات عظیم به پرده سینماها آمده است. هر فیلم از این مجموعه نه تنها یک رویداد سینمایی، بلکه یک جهش فناورانه بوده است و این قسمت نیز از این قاعده مستثنی نیست. کامرون بار دیگر مخاطبان را به دنیای پاندورا دعوت میکند، جهانی که این بار غنیتر و واقعیتر از همیشه به نظر میرسد.
با این حال، تز اصلی این نقد آن است که «آتش و خاکستر» در نهایت یک اثر دوگانه است. از یک سو، این فیلم یک دستاورد فنی خیرهکننده و بیرقیب است که استانداردهای جدیدی را در جلوههای بصری و سکانسهای اکشن تعریف میکند. اما از سوی دیگر، در زیر این لایه درخشان، روایتی آشنا قرار دارد که به دلیل وامگیری بیش از حد از قسمتهای قبلی، انتخابهای سوالبرانگیز در پرداخت شخصیتها و عدم ریسکپذیری داستانی، مانع از آن میشود که این فیلم به یک گام تکاملی جسورانه بدل شود و در نهایت، به تکرار یک فرمول آشنا بسنده میکند.
این شکوه بصری، هرچند انکارناپذیر، نمیتواند به تنهایی سنگینی یک روایت ضعیف را به دوش بکشد. برای درک بهتر این دوگانگی، ابتدا باید به تحلیل نقاط قوت فنی فیلم بپردازیم.
شکوه بیرقیب: تسلط فنی جیمز کامرون
جلوههای بصری همواره سنگ بنای هویت مجموعه فیلمهای آواتار بوده است. هر فیلم نه تنها داستانی را روایت کرده، بلکه مرزهای فناوری سینمایی را نیز جابجا نموده است. «آتش و خاکستر» این سنت را با قدرتی بیسابقه ادامه میدهد و تسلط مطلق جیمز کامرون بر مدیوم سینما را به نمایش میگذارد.
معیاری جدید در وفاداری بصری
کیفیت CGI و جلوههای بصری در این فیلم استثنایی است. «آتش و خاکستر» از نظر بصری حتی از راه آب نیز پیشی گرفته و به سطحی از واقعگرایی دست یافته که مرز میان انیمیشن و لایو اکشن را کاملاً محو میکند. جزئیات محیط، از کفهای روی آبهای کمعمق گرفته تا بافت پوست شخصیتها، به قدری دقیق است که مخاطب فراموش میکند تقریباً ۹۹ درصد از آنچه روی پرده میبیند، در دنیای واقعی وجود خارجی ندارد. تیم CGI، «ستارگان» و «قهرمانان» واقعی این فیلم هستند که با هنر خود، جهانی کاملاً باورپذیر و زنده خلق کردهاند.
هنر خلق اکشن فراگیر
سکانسهای اکشن فیلم یک ضیافت بصری تمامعیار و فوقالعاده هیجانانگیز هستند. کامرون بار دیگر نشان میدهد که استانداردهای ساخت سکانسهای اکشن در فیلمهای بلاکباستر را او تعریف میکند. نبردها، چه در مقیاس بزرگ و چه در درگیریهای تنبهتن، با چنان مهارتی کارگردانی شدهاند که تجربهای نفسگیر و کاملاً فراگیر برای تماشاگر رقم میزنند. هر حرکت، هر انفجار و هر تعقیب و گریز، گواهی بر توانایی بینظیر کامرون در خلق هیجان خالص سینمایی است.
حفظ ضرباهنگ و پویایی
با وجود مدت زمان بیش از سه ساعته فیلم، کامرون با ایجاد یک «ضرباهنگ بسیار خوب» موفق میشود از خستهکننده شدن آن جلوگیری کند. فیلم هرگز طولانی به نظر نمیرسد و پویایی خود را تا انتها حفظ میکند. این مهارت در قصهگویی بصری و حفظ تعلیق، باعث میشود که مخاطب با وجود زمان طولانی، همچنان درگیر داستان و دنیای فیلم باقی بماند.
اما علیرغم این دستاوردهای فنی چشمگیر، فیلم در بخش روایت و مضمون، زیر بار سنگین انتظارات، دچار لغزش میشود.
زیر بار سنگین انتظارات: کاستیهای روایی و مضمونی
یک حماسه سینمایی برای موفقیت بلندمدت و ماندگاری در تاریخ، نمیتواند تنها به برتری فنی تکیه کند؛ بلکه نیازمند رشد روایی، عمق مضمونی و تکامل شخصیتهاست. «آتش و خاکستر» در این بخشها با چالشهای جدی روبرو میشود.
پژواکی از گذشته
یکی از بزرگترین ضعفهای فیلم، وابستگی شدید روایی آن به قسمتهای قبلی است. «آتش و خاکستر» به جای ارائه ایدههای جدید و جسورانه، لحظات و ساختارهای داستانی را از هر دو فیلم آواتار و راه آب وام میگیرد. به طور مشخص، یک «نکته بزرگ داستانی» به طور مستقیم از فیلم اول کپی شده است. این تکرار باعث میشود که تأثیر عاطفی آن لحظه کلیدی از بین برود و مخاطبی که با دو فیلم قبلی آشناست، در نهایت نسبت به تجربه فیلم «بیحس» شود. این اتکا به فرمولهای قدیمی، بهترین گواه بر این است که استراتژی خلاقانه فیلم، ریسک روایی برای تکامل حماسه را فدای تکرار یک الگوی تجاریِ اثباتشده میکند.
تحلیل توسعه شخصیتها
تغییرات اعمال شده بر شخصیت «اسپایدر» (Spider) یکی از بحثبرانگیزترین جنبههای فیلم است. در اقدامی که «کاملاً مضحک» و «احمقانه» به نظر میرسد، «ایوا» (Eywa) به او توانایی تنفس هوای پاندورا بدون ماسک را اعطا میکند. این تصمیم نه تنها از نظر منطق داستانی قابل دفاع نیست، بلکه مهمتر از آن، هسته اصلی جذابیت و تضاد درونی شخصیت او را از بین میبرد. نیاز دائمی اسپایدر به ماسک، یادآور همیشگی بیگانگی و متفاوت بودن او در دنیای ناویها بود. حذف این ویژگی، او را به شخصیتی «سادهتر» و کمعمقتر تبدیل میکند و پیچیدگیهایی را که او را به کاراکتری جذاب تبدیل کرده بود، محو میسازد. با این حال، باید اذعان کرد که همین ابزار داستانی ضعیف، به شکل متناقضی، زمینه را برای خلق قدرتمندترین صحنه عاطفی فیلم فراهم میکند؛ لحظهای که یک دوراهی اخلاقی عمیق را به تصویر میکشد.
در مقابل، داستان بلوغ «لوآک» (Lo’ak) و تبدیل شدن او به یک مرد جوان، یکی از عناصر مثبت روایی فیلم است. اما متأسفانه این خط داستانی نیز به دلیل «ناپدید شدن او برای بخشی از فیلم» کمرنگ شده و پتانسیل کامل آن محقق نمیشود.
پتانسیل هدر رفته ناویهای آتش
معرفی «ناویهای آتش» (Fire Na’vi) بدون شک «جذابترین بخش فیلم» است. این گروه از ناویها، «کافرانی» هستند که از «ایوا» رویگردان شدهاند و در نتیجه، «وحشیتر، بیرحمتر و درندهخوتر» از دیگر قبایل به تصویر کشیده میشوند. این ایده پتانسیل فوقالعادهای برای معرفی تضاد فلسفی و ابهام اخلاقی به این حماسه داشت. با این حال، فیلم این فرصت طلایی را برای غنیسازی روایت هدر میدهد. ناویهای آتش صرفاً به عنوان ابزارهای داستانی غیرمنتظره به کار گرفته شدهاند تا در لحظات کلیدی، بحران ایجاد کنند، بیآنکه به پیشینه و روانشناسی پیچیده آنها پرداخته شود. این ناکامی در پرداختن به این گروه، نمادی از عدم جسارت مضمونی فیلم و از دست دادن فرصتی برای به چالش کشیدن جهانبینی تثبیتشده پاندورا است.
علاوه بر روایت، فضاسازی شنیداری فیلم نیز با چالشهایی مواجه است.
فضاسازی شنیداری: موسیقی در سایه نسخه پیشین
موسیقی متن نقشی حیاتی در جهانسازی، ایجاد لحن عاطفی و ماندگار کردن لحظات کلیدی یک فیلم ایفا میکند. این عنصر در «آتش و خاکستر» عملکردی دوگانه دارد.
موسیقی فیلم در برخی لحظات نسبت به راه آب پیشرفتهایی داشته است، اما همچنان فاقد «قدرت و تأثیرگذاری» موسیقی متن اصلی ساخته جیمز هورنر فقید است. موسیقی این فیلم به شدت به تمهای آشنای فیلم اول تکیه میکند و نمیتواند هویتی مستقل و به یاد ماندنی برای خود خلق کند. در نتیجه، موسیقی متن همواره در سایه اثر درخشان هورنر قرار میگیرد و نمیتواند آن ضربه عاطفی لازم را به لحظات حساس فیلم وارد کند.
این دوگانگی در تمام ابعاد فیلم، ما را به یک جمعبندی نهایی میرساند.
حکم نهایی: یک شعبدهباز دو-ترفندی در یک حماسه طولانی
«آواتار: آتش و خاکستر» در نهایت اثری است که تقابل میان شکوه بصری و ضعف روایی را به وضوح به نمایش میگذارد. در این فیلم، جیمز کامرون همچون یک استاد تردست ظاهر میشود که مهارتش در دو حقه اصلی—نوآوری فناورانه و اکشن نفسگیر—خلاصه شده است.
قضاوت نهایی این است که اگرچه این دو حقه اصلی «بسیار سرگرمکننده» هستند، اما دیگر برای پیشبرد یک حماسه که با مضامین پیچیدهای مانند «خانواده، تهاجم، درگیری، انتقام و اندوه» سروکار دارد، کافی نیستند. این فیلم به عنوان گواهی بر فرمول میلیارد دلاری کامرون عمل میکند، فرمولی که در خلق یک «لحظه شگفتانگیز و نفسگیر» که برای تکامل واقعی حماسه ضروری است، ناکام میماند و این حس اطمینان کاذب را القا میکند که قسمت بعدی نیز تکرار همین الگو خواهد بود.
با تمام این اوصاف، «آتش و خاکستر» فیلمی است که ارزش دیدن را دارد، اما عمدتاً برای تجربه سینمایی بینظیرش. تماشای این فیلم بر روی پرده بزرگ، تجربهای است که نباید آن را از دست داد. اما باید هشدار داد که تماشای آن در سرویسهای استریم به معنای از دست دادن «۹۰ درصد دلیل اصلی برای تماشای آن» است، چرا که جادوی اصلی فیلم، در همان ابهت بصری آن نهفته است.



