پایان فصل دوم فال‌اوت: شر بزرگ، وگاس و جنگ تازه!

فصل دوم سریال «فال‌اوت» (Fallout) با اپیزود پایانی‌اش، «استریپ» (The Strip)، دقیقاً همان کاری را می‌کند که یک فینال هوشمند در ژانر پسا‌آخرالزمانی باید انجام دهد: هم چند گره را باز می‌کند تا تماشاگر احساس نکند وقتش تلف شده، هم چند قلاب دراماتیکِ حساب‌شده می‌اندازد تا فصل سوم را به یک «ضرورت» تبدیل کند.

اما مهم‌تر از همه، این پایان‌بندی در سکوت فریاد می‌زند که شرّ بزرگِ داستان از همان اول جلوی چشم‌مان بوده: انکلیو (Enclave). اگر فصل اول بیشتر به ساختن دنیا، معرفی تُن سریال و تثبیت رابطه‌ها تکیه داشت، فصل دوم مثل یک حرکت دوربین آرام روی نقشه، از وُلْت‌ها تا نیو‌وگاس، از برادری فولاد تا بازمانده‌های NCR، دانه‌های جنگی را می‌کارد که حالا قرار است در فصل سوم برداشت شوند.

این متن یک «بازنویسی» ساده نیست؛ در ادامه، با ریتمی تازه و نگاه سریال‌محور، قطعات مهم فینال را کنار هم می‌گذاریم: چه چیزهایی به لُرِ بازی‌های Fallout چشمک می‌زند، چه چیزهایی احتمالاً مسیر اقتباس را از بازی‌ها جدا می‌کند، و چرا این فصل—با همه فراز و نشیب‌هایش—در نهایت به یک نقطه عطف برای آینده سریال تبدیل می‌شود.

فینال «استریپ»: روایت تکه‌تکه یا نقشه راه فصل سوم؟

یکی از بحث‌برانگیزترین ویژگی‌های اپیزود پایانی این است که بیشتر از آن‌که یک روایتِ روانِ پیوسته باشد، شبیه مجموعه‌ای از «پاره‌صحنه»‌هاست: یک صحنه برای بستن یک خط داستانی، یک صحنه برای انداختن سرنخ، یک صحنه برای یادآوری لورِ بازی‌ها. بعضی مخاطبان این انتخاب را «ناهموار» می‌بینند و حق هم دارند؛ چون در مقایسه با استانداردهای سریال‌های پرخرج امروز—از «The Last of Us» تا «Westworld» در فصل‌های اولیه—تماشاگر عادت کرده پایان فصل مثل دومینوها پشت سر هم بیفتد.

اما از یک زاویه دیگر، همین فرمِ کولاژگونه به Fallout می‌آید: دنیایی که از تکه‌پاره‌های تمدن قدیم ساخته شده، طبیعی است که روایتش هم گاهی از قطعات جداگانه تشکیل شود. فینال فصل دوم بیشتر از آن‌که «پایان» باشد، یک «مانیفست» است: اعلام می‌کند که از این‌جا به بعد، بازی قدرت در بیابان‌ویرانه وارد فاز جدید می‌شود.

نبرد برای نیو وگاس: شهرِ نور، شهرِ آتش

در نقطه‌ای که فصل دوم بسته می‌شود، نیو وگاس دیگر فقط یک لوکیشن جذاب نیست؛ تبدیل به صفحه شطرنج اصلیِ موهاوی می‌شود. ماکسیموس و لوسی بالاخره دوباره به هم می‌رسند—آن هم نه با آرامش، بلکه وسط آشفتگی‌ای که بوی جنگ می‌دهد. یک طرف، بقای آقای هاوس (Mr. House) و سیستم‌هایش قرار دارد که با «همجوشی سرد» (Cold Fusion) دوباره جان گرفته‌اند؛ طرف دیگر، جناح‌هایی که هر کدام نیو وگاس را نه به‌عنوان یک شهر، بلکه به‌عنوان «مرکز آینده» می‌خواهند.

نکته کنایه‌آمیز ماجرا این‌جاست: نیو وگاس در بازی Fallout: New Vegas همیشه محل جدال ایدئولوژی‌ها بود—آزادی‌خواهیِ آشفته، اقتدارگرایی خشن، و وعده نظم. سریال حالا همان تنش را، با زبانی سینمایی‌تر، وارد میدان می‌کند.

هاوسِ زنده، اما پنهان

بقای آقای هاوس در سریال، آن هم با کمک «غول» (The Ghoul) و فناوری همجوشی سرد، یک انتخاب بسیار بازی‌دوستانه است: همان وسواس فال‌اوت برای این‌که نشان دهد «آدم‌ها می‌میرند، سیستم‌ها می‌مانند». هاوس حالا نه فقط یک مغز پشت پرده، بلکه نوعی تهدید/فرصت است: ذهنِ آپلودشده در سیستم‌ها می‌تواند نیو وگاس را نجات دهد یا به بردگیِ هوشمندانه‌تری بکشاند.

سریال حتی با یک ریزه‌کاری جذاب بازی می‌کند: این‌که هاوس پس از کمک به کوپ (Coop) برای رسیدن به ولتی که خانواده‌اش در آن نگهداری می‌شدند، طوری رفتار می‌کند که انگار هنوز «کسی» نمی‌داند او در چه سطحی زنده است. این راز، سوخت خوبی برای فصل سوم است؛ چون در جهانی که اطلاعات حکم گلوله را دارد، پنهان‌کاری هاوس یعنی ذخیره کردن یک ضربه سنگین برای زمان مناسب.

لژیون برمی‌گردد؛ این بار با صورت تازه

بازگشت لژیون (Legion) بیشتر شبیه یک هشدار است تا یک نوستالژی. سریال نشان می‌دهد اختلافات داخلی‌شان بیرون زده و حالا یک لگیت مرموز (Legate)—با بازی مکالی کالکین—در حال بازنویسی روایتِ قدرت است. افشا می‌شود که سزار می‌خواسته لژیون با مرگ او تمام شود، اما این لگیت، آرمان «پایان» را تبدیل به پروژه «ادامه» می‌کند و ردای رهبری را بر تن خودش می‌کشد.

از منظر درام تلویزیونی، این انتخاب دقیق است: سریال به‌جای اتکا به یک نام قدیمی، یک چهره تازه را به‌عنوان موتور شرارت معرفی می‌کند؛ چیزی شبیه کاری که بعضی فرنچایزها برای تجدید انرژی تهدید انجام می‌دهند. لژیون در این‌جا نه فقط دشمن، بلکه استعاره‌ای از چرخه جذابیتِ نظمِ خشن در دوران فروپاشی است.

NCR هنوز نفس می‌کشد—و شاید خطرناک‌تر از قبل

شاید خیلی‌ها بعد از شکست‌ها و اشاره‌های فصل اول (و فاجعه شِیدی‌سندز / Shady Sands) فکر کرده بودند NCR دیگر بازیگر اصلی نیست. اما فینال فصل دوم با ورود رنجرها و نیروهای تقویت‌شده NCR دقیقاً می‌گوید: «نه، هنوز تمام نشده.» آن‌ها درست به‌موقع می‌رسند تا ماکسیموس را از بحران «فرار دث‌کلاو» (Deathclaw) نجات دهند؛ لحظه‌ای که هم اکشن می‌دهد، هم سیاست.

این بازگشت از نظر تماتیک هم مهم است: NCR در دنیای Fallout همیشه نماینده نوعی امیدِ بوروکراتیک بوده—امیدی که گاهی فاسد می‌شود، اما از جنس ساختن است. اگر لژیون وعده «امنیت با شلاق» می‌دهد، NCR وعده «بازسازی با قانون» را می‌فروشد؛ حتی اگر قانونش پر از سوراخ باشد.

به احتمال زیاد، فصل سوم جنگ بزرگ NCR و لژیون را روی پرده تلویزیون می‌آورد؛ جنگی برای «روح بیابان‌ویرانه» و البته برای نیو وگاس به‌عنوان مرکز لجستیکی و نمادین قدرت.

همه‌چیز می‌رسد به انکلیو: شرّ بزرگ از سایه بیرون می‌آید

اگر حضور غیرمنتظره «سوپر میوتنتِ» ران پرلمن چند هفته قبل به‌عنوان یک اشاره نیمه‌واضح عمل می‌کرد، «استریپ» دیگر پرده‌پوشی نمی‌کند: نخ تسبیح فصل‌های بعدی، انکلیو است. این انتخاب برای اقتباس تلویزیونی بسیار کارآمد است؛ چون انکلیو هم یک دشمن مشخص می‌دهد، هم یک شبکه توطئه که می‌تواند ده‌ها شاخه داستانی بسازد.

در موج جدید سریال‌های ژانری، «دشمن شبکه‌ای» بسیار محبوب شده: دشمنی که یک قلعه مشخص ندارد، بلکه در بدن جامعه نفوذ کرده—از «The Expanse» با سیاست‌های چندلایه‌اش تا «Andor» با سازوکار امپراتوری. انکلیو دقیقاً چنین ظرفیتی دارد: خطرش فقط تانک و تفنگ نیست؛ خطرش روایت، پروپاگاندا، و «پاک‌سازی» است.

هنک و کوپ: وقتی گذشته سیاسی از زیر خاک بیرون می‌آید

افشا می‌شود که هنک واقعاً برای انکلیو کار می‌کرده؛ چیزی که با توجه به رفتارهای دوپهلو و اهداف پنهانش در فصل دوم چندان غافلگیرکننده نیست. اما سریال یک قدم جلوتر می‌رود و نشان می‌دهد کوپ—ناخواسته—در دوران پیش از جنگ به پروژه‌های انکلیو کمک کرده، وقتی «دیود همجوشی سرد» را به رئیس‌جمهور آمریکا داده؛ رئیس‌جمهوری که مطابق لور بازی‌ها، عضو مخفی سازمان بوده.

این نوع پیچش روایی، Fallout را از یک ماجرای صرفاً پسا‌آخرالزمانی به یک درام سیاسی-تاریخی تبدیل می‌کند: انگار سریال می‌گوید فاجعه فقط به‌خاطر بمب نبود؛ به‌خاطر آدم‌هایی بود که قبل از بمب، جهان را به سمت بمب هل دادند.

چیپ‌های مغزی کوچک: جاسوسان ناخواسته در بیابان‌ویرانه

یکی از ایده‌های ترسناک (و برای تلویزیون بسیار پربازده) این است که هنک با چیپ‌های مینیاتوری مغزی، تعداد زیادی «عامل ناآگاه» در بیابان‌ویرانه کاشته. این ایده هم‌زمان دو حس ایجاد می‌کند: پارانویا و تراژدی. چون بسیاری از این آدم‌ها حتی نمی‌دانند بخشی از یک ماشین هستند.

وقتی هنک برای فعال‌سازی چیپ خودش با قدرت کامل، هزینه‌ای تراژیک می‌دهد و ظاهراً خاطراتش از لوسی پاک می‌شود، سریال یک لحظه تلخِ انسانی هم می‌سازد: آیا شرارت، همیشه با آگاهی همراه است؟ یا گاهی تبدیل به برنامه‌ای می‌شود که حتی عاملش هم اسیر آن است؟

استف: از بازیِ بقا تا بلیت یک سازمان مخوف

افشا شدن گذشته استف (Steph) لایه دیگری به توطئه اضافه می‌کند: او در دوران پیش از جنگ با جذابیت و سیاست‌ورزی، هنک را به ازدواج کشانده تا راهش به والت‌ها باز شود و عملاً به یک عامل انکلیو تبدیل شده. بعد هم وقتی چت (Chet) گذشته‌اش را رو می‌کند و «والتی‌ها» علیه او می‌شوند، استف دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد و کامل سوار قطار انکلیو می‌شود—با یک پیپ‌بوی مخفی که تبدیل به خط ارتباطی او با سازمان است.

این‌جا سریال شبیه برخی تریلرهای جاسوسی عمل می‌کند: شخصیتی که تا دیروز خاکستری بود، با فشار جمعی و افشاگری، به سوی تاریکی هل داده می‌شود. از نظر شخصیت‌پردازی، این تغییر اگر در فصل سوم با جزئیات بیشتری پرداخت شود، می‌تواند یکی از جذاب‌ترین قوس‌های سریال باشد.

«فاز ۲» و FEV واقعی: وقتی علم به ابزار نسل‌کشی تبدیل می‌شود

استف که در دفتر Overseer در والت ۳۲ گیر افتاده، با انکلیو تماس می‌گیرد و خواهان اجرای «Phase 2» می‌شود. سریال فعلاً عمداً جزئیات را مبهم نگه می‌دارد، اما سرنخ‌ها آن‌قدر زیاد است که طرفداران Fallout می‌توانند حدس بزنند این فاز جدید احتمالاً به پروژه‌ای مرتبط است که نورم (Norm) در خط داستانی خودش به آن نزدیک شد: «Future Enterprise Ventures» یا همان FEV.

برای مخاطبی که بازی‌ها را دنبال کرده، این لحظه مثل روشن شدن یک تابلو نئون است: FEV همان Forced Evolutionary Virus است؛ ویروسی برای «تکامل اجباری» که از قبلِ جنگ بزرگ ریشه می‌گیرد. ایده اولیه‌اش ساختن سربازانی مقاوم در برابر تابش و محیط‌های سمی بوده، اما در عمل، نتیجه‌اش اغلب کابوس است: سوپر میوتنت‌ها، آزمایش‌های غیراخلاقی، و دستکاری حیات انسانی.

در Fallout 2، انکلیو با یکی از سویه‌های FEV به دنبال ساخت سمی است که بتواند انسان‌های «ناخالص» را پاک‌سازی کند: جهش‌یافته‌ها، غول‌ها، و حتی بازماندگانی که صرفاً در معرض تابش قرار گرفته‌اند. اگر «فاز ۲» سریال به همین خط نزدیک شود، فصل سوم می‌تواند از یک جنگ محلی در موهاوی، به یک تهدید وجودی برای کل بازماندگان تبدیل شود.

در سطح ژانری هم این انتخاب معنا دارد: سال‌های اخیر، سریال‌های علمی-تخیلیِ موفق غالباً به «اخلاق علم» و «نقش دولت/سازمان‌های پنهان» برگشته‌اند. Fallout اگر این خط را درست ادامه دهد، می‌تواند چیزی فراتر از اکشن و نوستالژی باشد: یک هشدار درباره این‌که فاجعه‌های بزرگ معمولاً با «پروژه»‌های کوچک و محرمانه شروع می‌شوند.

راهی کلرادو: مسیر تازه «غول» و سرزمینی کمتر دیده‌شده

در میان تمام بازی‌های قدرت، خط شخصی «غول» همچنان یکی از احساسی‌ترین و سینمایی‌ترین بخش‌های سریال است. او در «استریپ» به چیزی که می‌خواست می‌رسد: هاوس راهنمایی‌اش می‌کند تا به والت اجراییِ مخفی برسد؛ جایی که همسر و دخترش (باربارا و جِینی) منجمد شده بودند. اما ضربه این‌جاست که آن‌ها قبلاً از حالت انجماد خارج شده‌اند.

در کپسول باربارا فقط یک کارت‌پستال می‌ماند؛ نشانه‌ای که می‌گوید باربارا پیش از آن‌که دولت آمریکا (و از مسیر آن، انکلیو) کوپ را دستگیر کند، نقشه رفتن به کلرادو را دنبال کرده و احتمالاً جینی را هم با خود برده.

این تصمیم، «غول» را فعلاً از ماکسیموس و لوسی جدا می‌کند و یک خط داستانی مستقل می‌سازد—چیزی که از نظر ساختار سریالی، به تنوع لحن کمک می‌کند. از طرف دیگر، کلرادو در بازی‌های اصلی Fallout کمتر به‌صورت مستقیم مرکز روایت بوده؛ اما یک استثنا وجود دارد: Fallout Tactics.

Fallout Tactics (محصول ۲۰۰۱) بعدها از سوی بتسدا در چارچوب اصلیِ کانون حذف/کم‌رنگ شد، اما ایده‌هایی دارد که هنوز برای اقتباس تلویزیونی وسوسه‌انگیز است: والت ۰ (Vault 0)، پروژه ذخیره «باهوش‌ترین ذهن‌ها»، و سوپرکامپیوتری به نام Calculator که با استفاده از مغزهای ساکنان، خودش را تغذیه می‌کند و به مرور فاسد می‌شود تا به نابودی حیات فکر کند.

سریال مجبور نیست دقیقاً همان مسیر را برود—و احتمالاً هم نمی‌رود—اما همین که مقصد «کلرادو» روی میز آمده، یعنی فصل سوم ممکن است وارد قلمرویی شود که هم برای طرفداران قدیمی تازگی دارد، هم برای مخاطب جدید قابل کشف است. این دقیقاً همان چیزی است که یک اقتباس خوب انجام می‌دهد: به جای بازسازی کپی‌وار، جهان را گسترش می‌دهد.

صحنه پس از تیتراژ: «لیبرتی پرایم آلفا» و بازگشت رؤیای رباتیک آمریکا

اگر فصل دوم تا حدی خط جنگ داخلی «برادری فولاد» (Brotherhood of Steel) را کنار گذاشته بود، صحنه پس از تیتراژ دوباره آن را با یک بمب روایی برمی‌گرداند. کوینتوس (Quintus) خونین و شکست‌خورده، خود را «ویرانگر» می‌نامد نه «یکپارچه‌ساز»—چون پروژه‌اش برای متحد کردن شاخه‌های مختلف برادری علیه شاخه Commonwealth به هرج‌ومرج کشیده.

اما برنامه جدیدش یک چیز است: نقشه ساخت یک مکای عظیم با عنوان «Liberty Prime Alpha».

برای کسانی که Fallout 3 و Fallout 4 را بازی کرده‌اند، لیبرتی پرایم یک نماد است: ربات ۱۰۰ فوتیِ ضدکمونیست، ساخته‌شده در دوران جنگ منابع آمریکا و چین، که به‌خاطر مشکل تأمین انرژی سال‌ها بلااستفاده در اعماق پنتاگون مانده بود. در Fallout 3 برادری فولاد آن را بازیابی می‌کند و پس از حل مشکل انرژی، از آن برای مقابله با انکلیو بهره می‌برد. در Fallout 4 هم دوباره به وضعیت خرابی می‌افتد و بسته به انتخاب بازیکن، می‌تواند احیا شود.

پسوند «آلفا» در سریال، احتمالاً نشان می‌دهد کوینتوس می‌خواهد نسخه‌ای متفاوت یا نسل جدیدی از این ماشین بسازد—نه لزوماً همان مدل بازی‌ها. اما یک مانع حیاتی وجود دارد: انرژی. و این‌جاست که «همجوشی سرد» دوباره به مرکز بازی برمی‌گردد.

اگر برادری بخواهد لیبرتی پرایم آلفا را راه بیندازد، تقریباً منطقی است که سراغ دیود همجوشی سرد برود؛ یعنی سراغ نیو وگاس. نتیجه؟ یک مثلث جنگی بالقوه: NCR، لژیون، و برادری فولاد—همه برای یک شهر و یک منبع انرژی که می‌تواند آینده را تعریف کند.

پشتِ جذابیت Fallout: چرا اقتباس‌های بازی‌ها بالاخره جواب می‌دهند؟

موفقیت Fallout فقط به خاطر نام بازی نیست. چند سال پیش اقتباس‌های بازی‌های ویدیویی اغلب به شکست نزدیک بودند، اما حالا موج جدیدی شکل گرفته: از «Arcane» تا «The Last of Us» و حتی «Cyberpunk: Edgerunners». صنعت تلویزیون و استریمینگ فهمیده که باید به جای تقلید سطحی، «روح» یک بازی را ترجمه کند: جهان‌سازی، انتخاب‌های اخلاقی، و حس زیستن در یک سیستم.

Fallout در فصل دوم دقیقاً روی همین روح کار می‌کند: شهرها مثل شخصیت رفتار می‌کنند، جناح‌ها مثل ایدئولوژی راه می‌روند، و فناوری‌های قدیمی مثل شبحِ تاریخ روی گردن آدم‌ها سنگینی می‌کند. حتی وقتی روایت اپیزود پایانی تکه‌تکه می‌شود، هنوز حس می‌کنید وارد یک دایرهالمعارف زنده شده‌اید.

بازخورد طرفداران و چند نکته جذاب برای جامعه مخاطبان

در فضای طرفداری، پایان فصل دوم دو واکنش پررنگ داشته: 1) هیجان برای انکلیو و FEV به‌عنوان تهدید اصلی، چون حس می‌دهد سریال به ریشه‌های تاریک‌تر فرنچایز نزدیک می‌شود. 2) بحث درباره ریتم اپیزود «استریپ»، که برخی آن را بیشتر «چیدن مهره‌ها» می‌دانند تا «پایان‌بندی».

از منظر فرهنگی، این دوگانه خودش جالب است: مخاطب امروز هم «پاداش فوری» می‌خواهد (پایان‌های کوبنده)، هم «نقشه بلندمدت» (جهان‌های چندفصلی). Fallout تلاش می‌کند هر دو را داشته باشد—و همیشه هم موفق نمی‌شود، اما جسارتش قابل توجه است.

نظر یک کارشناس خیالی: سریال از بازی‌ها چه یاد می‌گیرد؟

به‌گفته «دکتر کیان وثوقی»، پژوهشگر مطالعات تلویزیون و روایت‌های تعاملی: «فال‌اوت وقتی بهترین است که به‌جای بازسازی مأموریت‌های بازی، حسِ انتخاب و پیامد را بازسازی کند. پایان فصل دوم عمداً مثل یک منوی انتخاب عمل می‌کند: چند مسیر ممکن را جلوی چشم می‌گذارد و مخاطب را وادار می‌کند درباره اخلاق هر مسیر فکر کند. اگر فصل سوم بتواند این مسیرها را با پرداخت شخصیت‌ها گره بزند، سریال از سطح سرگرمی ژانری به اثر ماندگار می‌رسد.»

فصل سوم چه می‌تواند باشد؟ چند پیش‌بینی محتمل بدون اغراق

با توجه به سرنخ‌ها، چند مسیر منطقی برای ادامه وجود دارد:

  • جنگ نیو وگاس به‌عنوان محور اکشن و سیاست: NCR در برابر لژیون، با برادری فولاد به‌عنوان عامل بی‌ثبات‌کننده.
  • انکلیو به‌عنوان «دشمن نهاییِ فصل‌های بعدی»: شبکه عوامل مخفی، فعال‌سازی «فاز ۲» و پروژه‌های زیستی.
  • سفر غول به کلرادو و گسترش جغرافیای سریال: فرصتی برای معرفی تهدیدها و فرهنگ‌های جدید در جهان Fallout.
  • نقش آقای هاوس به‌عنوان یک قدرت خاکستری: متحد موقت یا دست پنهانِ پشت جنگ؟

اگر سازندگان بتوانند این چهار خط را بدون گم کردن تمرکز پیش ببرند، Fallout در فصل سوم شانس این را دارد که از یک اقتباس موفق، به یک سریال مرجع در ژانر پسا‌آخرالزمانی تبدیل شود؛ چیزی بین تلخی سیاسی «Chernobyl» (از نظر حسِ سیستم‌های فاسد) و ماجراجویی شخصیت‌محور «The Last of Us» (از نظر پیوندهای انسانی در دنیای ویران).

در نهایت، پایان فصل دوم یک پیام روشن دارد: بیابان‌ویرانه دیگر فقط محل بقا نیست؛ میدان بازگشت امپراتوری‌هاست. و وقتی امپراتوری‌ها برگردند، قهرمان‌ها دیگر فقط باید زنده بمانند—باید انتخاب کنند.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به بالا بروید